لسان الملك سپهر

287

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

خالد ثمّ خلّ بيننا يعنى : الهى اين دست سفيد بلند مرا در گردن خالد درافكن و ما را با خود بگذار . كنايت از آنكه مرا در قتل او معينى واجب نباشد . چون جماعت قريش اين كلمات بشنيدند گفتند : اى زهير قسم با خداى كه تو با اين غرور كه اظهار كردى كشته خواهى شد . گفت : شما را در اين كار علمى نيست . و از پس اين واقعه خالد در قتل زهير يك جهت شد و زهير را زنى بود كه تماضر نام داشت و او دختر عمرو بن الشّريد بن رياح بن يقظة « 1 » بن عصيّة بن خفاف بن السلمى بود و از زهير فرزندان داشت و برادر تماضر كه حارث بن عمرو بن الشّريد است در نزد خالد جاى مىداشت ، پس خالد منتهز فرصت بود تا دانست كه زهير به زمين بنى عامر فرود شده است و با او بعد مسافت نمانده پس حارث را طلب كرد و گفت : تو به دست آويز ديدار كردن خواهرت تماضر و خواهرزادگان به خانهء زهير سفر كن و مهبط و مقام او را بدان و بازآى تا بر او تركتازى كنيم . پس حارث براى جاسوسى به خانهء زهير آمد و چون زهير او را نگريست با فرزندان خود گفت : اين جاسوس و طليعهء خصم است از او بر حذر باشيد و او را گرفته محبوس بداريد . تماضر چون اين شنيد برآشفت و گفت : برادر مرا چرا بايد به زندان كرد و با فرزندان خود گفت : اينك خال شما براى ديدار شما بدين جانب شده چگونه او را بند مىگذاريد ؟ و نگذاشت حارث را در بند كشند . اما از آن سوى چون در احوال برادر نگريست بدگمان شد و گفت : انّه ليريبنى اكبينانك و قروتك . يعنى : هرآينه اين غمناكى و سكوت كه در تو مشاهده مىكنم گمان دارم كه سخن زهير به صدق است مبادا چنين باشد كه تو جاسوس باشى و اين معلوم شود انّه رجل بيذارة غيذارة شنوئة . يعنى : او مردى كثير الكلام و بدخوى و غضبناك است مبادا تو را آسيبى رساند . پس او را سوگند داد و عهد بستد كه خبر به دشمن نبرد و خصم را بديشان رهنما نشود ، و مقدارى شير بدوشيد و به دو داد . و حارث خواهر را وداع كرده آن شير را برداشت و به ميان بنى عامر آمد و عامريون را ديد كه در پاى درختى فراهم شده‌اند حارث به سايهء درخت آمد و آن شير را در پاى درخت بريخت : و قال ايّتها الشّجرة الذّليلة اشربى من هذا اللّبن فانظرى ما طعمه . يعنى : اى درخت ذليل بخور ازين شير و ببين طعم آن را چگونه است ؟

--> ( 1 ) . متن : رياح بن لقيطة بن . . .